
دارم تصور میکنم
حالا که از من دوره
کی پا تو خوابش می زاره
شبا که سوتو کوره
دارم تصور میکنم
وقتی دلش می گیره
دست کی مهربون میشه
اونو بغل بگیره
یکی نمی گه ساده دل
اون دیگه به فکره تو نیست
غصه دیگه تموم شده
تو موندی با چشمای خیس
تا کی می خوای منتظرش
تو وهمو رویا بمونی
اون با تو هم صدا نشد
باید تو تنها بخونی
دارم تصور میکنم
اونم چه حالی داره
تو خوابه نازه این شبا
یا مثل من بیداره
دارم تصور میکنم
اگه می موند کنارم
چه عاشقونه میگذشت
باقیه روزگارم
تو این حضار توی خیال
بیخودی پرسه می زنم
اونی که باخته دلشو
بدونه شک فقط منم
انگار یه دنیا فاصله
میونه دست ما دوتاست
تا حالا بر می گشت اگه
دلش هنوز منو میخواست








+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:53  توسط مینا
|

خوابتو می بینم شبا
دلم میلرزه بی هوا
دیونه میکنی منو
با اون دوتا چشم سیاه
بهونه میگیرم تو رو
تو لحظه های بی کسی
حال دلم عوض میشه
وقتی که از راه می رسی
چیزی نگو که از چشات
دارم می خونم عشقتو
چه خوب که دل دادی به من
من جونمو می دم به تو
تو با منی که روزگار
این جوری مهربون شده
خیال راحت دل خوش
قسمت هردومون شده
غصه دیگه تو دل ما
جرات موندن نداره
محاله روزی فاصله
یبن ما سر در بیاره


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 3:46  توسط مینا
|
بسه دنیا من می خوام پیاده شمخودت پیادم کن،
نذار خودم به زور پیاده شم،
می فهمی؟

باورم نیست که آن دختر مغرور بهار
عاشق چشم پسر خوانده پائیز شود
باورم نیست که جام نگه سبز بهار
از شراب نگه ســــرد تو لبریز شود
باورم نیست که بر زلف پریشان بهار
برگ زرد غم و اندوه تو آویز شود
باورم نیست که آواز دل انگیز بهار
اینچنین بانی غم انگیــــز شــــود
باورم نیست چشمان فسون ساز بهار
بهر گریه زفراق تو سحر خیز شود
باورم نیست بهاری که دل و جانم بود
از غم عشق تو افسرده و پائیز شود


+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:59  توسط مینا
|

چه قدر ساده و زیبا ،
چه قدر بی خویش و رها ،
دل می بندیم ...
بر نگاهی
بر دستی
بر لبخندی
بی هیچ تردید دل می بندیم ...
که دل بستن معنای ناگزیر زیستن است ،
دل بستن سکوت موجی است به ساحل نشسته
سکوتی در ازدحام تلاطم
بی خبر از فردا ...
و فردا شاید دل کندنی باید !
ازدحامی در ماتم و سکوت...
ای کاش دل نبسته بودم آنگاه که گرمای دستی با دستانم عجین شد
ای کاش دل نبسته بودم آنگاه که نگاهی با نگاهم در آمیخت
ای کاش دل نبسته بودم آنگاه که قلبی با ضربان قلبم تپید
ای کاش ...
ای کاش ...
و اینک منم در میان دلبستگی ها
و بیم وحشتناک دل کندن در برابرم ...
چگونه تاب آورم لحظه های شوم دل کندن را ؟!
لحظه ای که غم دشنه اش را در قلب من فرو میکند ...
و چو بیرون میکشد این خونین دشنه ی آغشته با جان مرا ...
دیگر آیا باز هم امید تپیدن قلبم هست ؟
مگر باز دل بستنی دیگر ، امید تپیدن دیگری باشد
ولی دل بستنی که به چنین دل کندنی رواست ...
دل بستن چرا ؟!
دل بستن در آرامشی سرشار
و ناگاه ...
طغیان این احساس وحشتناک دردآلود
" می رسد آخر لحظه ی دل کندنی دیگر"
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:39  توسط مینا
|
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 3:28  توسط مینا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:13  توسط مینا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:37  توسط مینا
|

انگار برای عاشقی آفریده شده.یا نه!!!!برای رسوندن خبری از عاشقی به معشوقی
یا از معشوقی به عاشقی....
قاصدک رو گرفتم این بار هیچ خبری با خودش نداشت اما نذاشتم بی خبر بره
تو گوشش زمزمه کردم و او نو به دست باد سپردم...
قاصدک نرفته برگشت و گفت
شونه های من برای رسوندن این خبر ضعیف هستن .این خبر سنگینه و این عشق بزرگ.
گفتم برو....قاصدک به فکر فرو رفت بعد لبخندی زد و گفت:
از دوست داشتن تا عاشق بودن راه طولانیه ,راهی از رنج و عشق و صبوری و هر کسی به این راه آشنا نیست.پس عاشق اون کسی باش که جواب عشق
رو خوب بده... عاشق یک عاشق باش...!
همیشه شمع دلتون روشن باشه
خاموشش نکنین که کس دیگه ای
بخواد روشنس کنه عشقتون رو حفظ کنید
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:46  توسط مینا
|

دل بکن از من و عشقم
بذار دستامون جدا شن
سهم من شبای تاریک
سهم تو فردایی روشن
مجبورم نکن بگم که
به تو هیچ حسی ندارم
آخه این دروغه اما
دیگه چاره ای ندارم
تو بدون تا آخر عمر
از دلم نمیری هرگز
نمیخواد که سخت بگیری
خیلی ساده خداحافظ


+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 2:22  توسط مینا
|

مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...


+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19:30  توسط مینا
|